السلام علیک یا اباعبدالله.
اللهم عجل لولیک الفرج.
اللهم الحفظ والنصر قائدناالخامنه ای بالقرآن.
_____________________________________________
پیشانی ام را بوسه زد در خواب هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی
شاید از آن پس بود که احساس می کردم
در سینه ام پر می زند شب ها پرستویی
شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی
از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت
از شانه ام می چیده است هر روز شب بویی
نام تو را می کند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی
بیچاره آهویی که صید پنجه شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی
اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی
آینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه رنج تو هستم، راست می گویی
فاضل نظری

در چشم آفتاب چو شبنم زیادیم
چون زهر هر چه باشم اگر کم زیادیم
بارم که روی شانه عالم زیادی ام
موجم به هر طرف که بیایم زیادی ام
تا می رسم به سینه همان دم زیادی ام
در برزخ و بهشت وجهنم زیادی ام
قرآن به استخاره ورق خورد ! کیستم؟
بین برادران خود هم زیادیم !
فاضل نظری
التماس دعای فرج.
یا علی.
السلام علیک یا اباعبدالله.
اللهم عجل لولیک الفرج.
اللهم الحفظ والنصر قائدناالخامنه ای بالقرآن.
_____________________________________________
یک سال دیگه گذشت آقا اما تو هنوز نیامدی .....................!
قدم زدی و رد پـا به من رسید
نفس کشیدی و هوا به من رسید
نیامـدی نیامـدی نیامـدی
فقط بیـا بیـا بیـا به من رسید
دلم بهـــانه ی تو را گرفت تــا
همین که نوبت دعا به من رسید
فقط غروب جمعه گریه دار نیست
از انتــظار روضــه ها به من رسید
تو امــدی و من تو را ندیــده ام
ببین کجای ماجرا به من رسید
تمام سهمم از شما ندیدن است
ولی به جاش از شما به من رسید
هنوز هم به دیدنت امــید هـست
قـرار مهزیار هـــا به من رسید
چه دوره و زمانه ی بـــــدی شده
خودم مقــصرم بلا به من رسید
بـــدون کـــاروان تو نمی روم
اگر برات کربـــــــلا به من رسید
اگر بدون تو هنـــــوز زنده ام
نسیم مشهد رضــــــا به من رسید
کســی ندید جام خـــــالی مرا
خمار تا شدم شراب من رسید

خورشیـــد اســمان ز پــس ابر در بــیا
دنــدان گذاشــتیم بروی جــگر بیـــا
جــاده به هر کجا که تویی پهن می کنیم
دلواپســـیم تو رو خـــدا زودتــــر بیــــا
من کــه مــسا فر ســفر جــمکرانیــم
اصــــلا فدای بی کســـی تو جوانیــــم
گریه برای غربت چشمت وظیفه است
دنبال اشــک هـــای امـــام زمـــانـــیم
ما را ببخش از عشق تو دیوانه نیستیم
با زائـــران چــشم تو بیــگانه نیســتیم
از صــبح شــنبه تا شـــب جمعه بیـــــا بیــــا
جمــــعه برای امدنــــت خانه نیســــتیم
www.saberkhorasani.blogfa.com

آقا بد عادتم کردی ! آخه امسال سال تحویل دق می کنم که !!!!!!!!!!!!
خدایا من بی امام رضا چه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

در حریـــم قدسیت بـــال مناجــاتی بده
گنبــــدت دل می برد وقت مـــلاقاتی بده
دستهایم خالی از پیش است سوغاتی بده
من فقـــیرم تکه نــــانی بهر خیـــــراتی بده
از کــنار تو گدا با دســت خــالی رد نــــشد
نیست عاقل هر کسی دیوانه ی مشهد نشد
از دم گرمت مسیحا صــاحب دم می شود
بی تو باشم حضرت خورشید سردم می شود
نان برای خــوردن و بـــردن فراهـم می شود
من زیادیم مگر از ســـفره ات کـــم می شود؟
ما لــــب تشنه لـــب دریایمان پیش شماست
هر کجا باشیم هم یک پایمان پیش شماست
این حرم را چشمهای تــار می خواهد چکار
پنجره فولاد تو بیــــــمار می خواهد چکار
دل به تو بسته طــــناب دار می خواهد چکار
خوب مداوایش کند اســـــرا می خواهد چکار
پنـــجره فولاد تو بیــــمار را اورده است
تو جوابـش را بده دکتــر جوابــش کرده اس
www.saberkhorasani.blogfa.com

لحظه ی سال تحویل بعد از دعای فرج و سلامتی امام خامنه ای (حفظه الله) من رو سیاه رو هم از دعای خیرتون بی نصیب نذارید.
انشاالله که سالی که گذشت آخرین سال بی کسی بود و انشاالله در سال جدید با امام زمان به مشهد، نجف،کربلا ،مدینه و مکه مشرف بشیم.
انشاالله در رکاب حضرت شمشیر بزنیم.
انشاالله سال 91 سال تحقق (وجعلنا من المستشهدین بین یدیه) باشه.
انشالله همگی در کنار خانواده با تنی سالم و دلی خوش سال خوشی رو داشته باشید.
تعجیل در فرج ، سلامتی امام زمان و نائب برحقشون ، پیروزی اسلام ، نجات شیعیان مظلوم بحرین ، عربستان ، یمن، سلامتی تمام بیماران و رفع حاجت تمام حاجتمندان صلوات.
.بر قامت دلربای مهدی صلوات.
السلام علیک یا اباعبدالله.
اللهم عجل لولیک الفرج.
اللهم الحفظ والنصر قائدناالخامنه ای بالقرآن.
_____________________________________________
از جنوب که برگشتیم با هرکی صحبت میکردم با اشتیاق ازم میپرسید : چه طور بود؟ تو که دفعه ی اولت بود چه حسی داشتی ؟ و از من بی اشتیاق می شنید : الحمدلله خوب بود، جای شما خالی؟ همین طور کسایی که خودشون اشتیاق چندانی برای رفتن به این سفر ندارن و حتی بعضا مخالف رفتن من بودن هم با هیجان می خواستن حس من رو بدونن ! اما همه شون با جمله ی بالا جواب میگرفتن !
راستش نمیدونم چه حسی داشتم ! یا شاید هم اصلا حسی نداشتم ؟؟؟؟؟؟
اما چند روزه ...........نمیدونم..........نمیدونم چه حسیه !!!!!!!!!!
قبل از سفر حتی شب سفر وقتی تو تلویزیون جنوب رو نشون میداد سریع کانال رو عوض میکردم ! حس غربتش واسم غیر قابل تحمل بود ! اما الان اگه یه صحنه از جنوب رو تلویزیون 100 بار هم نشون بده با اشتیاق میخکوب تلویزیون میشم ! احساس ( آشنایی ) ! حس قربت شدید ! حس آشنایی و قربت شدید....................................
دو اتفاق واسم خیلی قشنگ بود اولی خودش ، دومی تفسیرش ! راستش اصلا دلم نمیخواست اولی رو جایی بگم تا الان هم به هیچکی نگفتم ، اما فکر کردم اگه برای کسی اتفاق افتاده بود دوست داشتم واسم تعریف کنه ، چون خیلی بهم آرامش میده که داد ! شاید واسه شما هم جالب باشه:
همونجور که گفتم دلم نمیخواست بی دعوت جنوب رفته باشم ! این موضوع به شدت اذیتم میکرد! بعلاوه شرایط دیگه ای هم پیش اومده بود که تمام تول مسیر رفت به خودم میگفتم چرا اومدم جنوب! اصلا کاش میرفتم مشهد ! ( چون همزمان هم خانواده رفته بودن مشهد هم یه گروه دیگه که بارها گفتن که با اون ها برم مشهد!) خیلی دلم پاکه ؟ با این شرایطی هم که پیش اومده حال روحیم هم به شدت ریخته به هم ! گفتم پاک آبروم پیش شهدا رفت ! دلم میخواست بمیرم اما با این حال پام به جنوب نرسه! دوست داشتم تو جنوب روحم،فکرم ، احساسم فقط پی شهدا و خدا و . . .باشه !اما چنان یک مسئله ی کوچیک شخصی اعصابم رو خورد کرده بود که عجیب بود!اونم به این شدت!احساس میکردم حتی دلم هم باهام لج کرده! الان چه وقت این فکراس؟حتی از دست خدا هم ناراحت بودم! دلم امام رضام رو میخواست ! هی زنگ میزدم ، اس ام اس میزدم به بچه هایی که مشهد بودن که تورو خدا سلام من رو به امام رضا برسونید ! هی به دوستام میگفتم : کاش نمیومدم جنوب ! آبروم پیش شهدا رفت ! همه ی این هارو اضافه کنید به حس اضافی بودن ! نخودی بودن ! تحمیلی بودن!
خیلی سرتون رو درد اوردم ، خلاصه شب اول اسکان دو کوهه بود، چون اسکان موقت بودیم حتی چمدون هارو ندادن بهمون! یه عده تو ساختمون عمار خوابیدن ما هم رفتیم حسینیه ی شهید همت ، تاصبح اونجا بودیم قبل از اینکه خوابم ببره تفالی به قرآن زدم، اما راستش هیچی از آیاتی که اومده بود نفهمیدم! نا امیدتر از قبل خوابیدم. سوز سرما به شدت وحشتناک بود ! صبح به عنوان اولین منطقه عملیاتی رفتیم شرهانی . از اتوبوس که پیاده شدیم هرکس به سمتی رفت ، یه عده رفتن واسه وضو گرفتن یه عده رفتن مزار شهدای گمنام، یه عده.... وسط منطقه یه دایره درست کرده بودن با تعدادی رحل و قرآن که پشت هر رحل با یه گونی شن جا برای نشستن درست کرده بودن ! به هرصورت نشستم پشت یکی از رحل ها ، قرآنش رو برداشتم دلم میخواست خدا بهم بگه، شاید نمیدونستم چی رو ، فقط گفتم : خدایا هرآیه ای اومد برداشتم میشه صحبت خودت با من .بسم الله الرحمن الرحیم ، قرآن رو باز کردم :
آیه ی اول صفحه این بود :
سوره : مريم آیه : 52
نَادَيْنَاهُ مِن جَانِبِ الطُّورِ الْأَيْمَنِ وَقَرَّبْنَاهُ نَجِيًّا
و از جانب راست طور او را ندا داديم و رازگويان نزديكش ساختيم !
و در ادامه تو همون صفحه اومده بود :
سوره : مريم آیه : 58
أُوْلَئِكَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِم مِّنَ النَّبِيِّينَ مِن ذُرِّيَّةِ آدَمَ وَمِمَّنْ حَمَلْنَا مَعَ نُوحٍ وَمِن ذُرِّيَّةِ إِبْرَاهِيمَ وَإِسْرَائِيلَ وَمِمَّنْ هَدَيْنَا وَاجْتَبَيْنَا إِذَا تُتْلَى عَلَيْهِمْ آيَاتُ الرَّحْمَن خَرُّوا سُجَّدًا وَبُكِيًّا
اينان گروهی از پيامبران بودند که خدا به آنان انعام کرده بود ، از، فرزندان آدم و فرزندان آنان که با نوح در کشتی نشانديم و فرزندان ابراهيم و اسرائيل و آنها که هدايتشان کرديم و برگزيديمشان و چون آيات خدای رحمان بر آنان تلاوت می شد ، گريان به سجده می افتادند!
الله اکبر !
صفحه ای عجیب با آیاتی عجیب تر !
و اتفاق دوم که تفسیرش خیلی برام قشنگ بود ( خدا خیر کثیر بده به مفسر! )
روز آخر رفتیم فکه . تو مناطق به نظرم از همه قشنگتر بود ، رمل و رمل و رمل ، چقدر نرم بود ، دو طرف سبز با پرچم های زیبای یا مهدی و یا زهرا و یا حسین و یا ابالفضل، وسط هم که نرمی رمل ......... مقتل سیدالشهدای اهل قلم هم که .................

اما همه ی اینها نیمه ی پر لیوان بود وحالا نیمه ی خالی که بعد فهمیدم از نیمه ی پر هم پرتر بود :
اتوبوسمون وارد منطقه نشده بود که طوفان شن شروع شد ! چشممون رو نمیتونستیم باز کنیم! بهترین قسمتش خاک روی چادرمون بود ! اول مسیر باخودم گفتم چیه میگن :(رمل یعنی یک قدم به جلو ، سه قدم به عقب !) ؟ عملیات روی رمل بهتر از سنگریزه های فتح المبین نیست؟ اما یه ساعت نکشید که فهمیدم : نه ! نیست ! رمل یعنی یک قدم به جلو ،سه قدم به عقب ! فکه ، یعنی طوفان شن ! از زور باد و طوفان توی طول مسیر که صدای راوی رو نمیشنیدم ! فقط سعی میکردم زمین نخورم، چادرم رو باد نبره ، سیم خاردار ها پاره نکنن ، انقدر به بدنم نچسبه جلوی آقایون ! خاکی شد فدای سر شهدا !!!!!!!!!!!!!!

چشم هام که هیچی ! تو چشمامون یک مشت شن بود رو صورت هامون یک وجب خاک !با اینکه اکثرا با چفیه پوشونده بودیم ! انقدر که رنگ صورتهای همه مون تغییر کرده بود و هرچی چشمامون رو میشستیم بازم ازشون شن می اومد بیرون !جایی که نشستیم تا راوی صحبت کنن ، فقط خدا خدا میکردیم که زوذتر صحبت ها تموم شه چون از شدت باد، نه طوفان خاک و شن هیچی نمیفهمیدیم ! پاهام دیگه نمیکشید که این دو قدم راه رو برگردم ! با خودم میگفتم من تو حالت غیر جنگ نفسم بریده ! تو زمان جنگ چه جور شهدا میجنگیدن ؟ غیر ممکنه ! دوباره شاکی شدم (ناشکری تا چه حد؟) : بیا ! اینم آخرین منطقه ! فردا میخوایم برگردیم ! شهدا حتی لایق ندونستن تو این منطقه ی آخر یه حالی پیدا کنم!حال خوب هیچی ! انقدر وضع بد بود که خداخدا میکردم ساعت برگشت برسه ! خدایا آخه من چقدر بدبختم؟ چقدر بی توفیقم ؟ حالا من پست ! کرم شما کجاست ؟
خلاصه کنم ، برگشتیم دوکوهه که از اونجا برگردیم تهران ، دلم میخواست تو سفر از روایتگری حاج حسین یکتا هم استفاده کنیم که اصلا توفیق نشد با ایشون تو یه منطقه باشیم! وقت روضه ی وداع شد و مداح کاروان که از ذریه ی حضرت زهرا (سلام الله علیها) بودن، شروع کردن به مداحی و روضه خونی ، یه نکته از روایتگری حاج حسین یکتا گفتند و روضه ی صدیقه ی طاهره (سلام الله علیها) : وقتی طوفان شن میشه تازه مهمانی شروع شده ، شهدا همه بلند شدن به استقبال مگر نه اینکه گوشت و پوست و خون این شهدا خاک شده ! خواهرا امروز رزق فاطمیه تون رو گرفتید با چادر های خاکی تون ................

امشب که تو وبسایت بسیج میگشتم که خبرهای اردو رو ببینم ، وبلاگ های لینک رو هم بررسی کردم ، مداح بزرگوار کاروان خودشون قشنگتر روایت کردن فکه رو :
رمل هايي كه با باد رفاقتي ناگسستني دارند. وارد قتلگاه شديم طوفاني وزريدن گرفت. مهماني تازه شروع شد. شهدا آمدند. همراه خاكهايي كه با رمل ها دست رفاقت داده بودند و خود را به زائرانشان رساندند. آري مگر نه اين است كه پوست، گوشت و خون شهدا با اين خاك و رمل فكه آغشته شده است... تشنگي به سراغ مان آمد. ياد قمقمه هاي پر از آبشان بي اختيار وجودم را آب مي كرد...علقمه و فاطمه(س)... بچه ها روزي فاطميه را با چادر هاي خاكي از فكه گرفتند...
http://www.vadism.blogfa.com/
خاک برسر من که فرق نعمت و نقمت رو نمیفهمم!
التماس دعای فرج.
تا بعد یا علی.
.بر پیکر بی سر شهیدان صلوات.
السلام علیک یا اباعبدالله.
اللهم عجل لولیک الفرج.
اللهم الحفظ والنصر قائدناالخامنه ای بالقرآن.
____________________________________
الحمدلله.مثل همیشه. چشم دشمن را کور کردیم. انشاالله که خدا ، امام زمان و نائب برحقش از همه ی ما راضی باشند.
باز دست یاری خدا را دیدیم.
دیروز خواب از دیده ی دشمن گرفتیم
ما انتقام (احمدی روشن) گرفتیم

سه شنبه می خوام برم جنوب ، انشاالله....
بعد سالها انتظار.................
میگن تا شهدا نطلبن و دعوت نکنن نمیتونی بری! اما راستش بعید میدونم طلبیده باشن ! احساس میکنم با اصرار هام خسته شون کردم ، از روی ترحم راهم دادن و گرنه ................
نمیدونم ! دلم نمیخواد بی دعوت جایی برم ! امیدوارم به خاطر اصرارم رام نداده باشن !
این مسئله واقعا داره دیوانه ام می کنه....
کسی هست کمکم کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نکته ی خوشگل و جالب : هر دانشکده ای بسته به ظرفیت تعیین شده ، یک یا دو تا اتوبوس داره اتوبوس های هر دانشکده به اسم یک شهیده ..... تو غرعه کشی اسم اتوبوس های دانشکده ی ما شهید احمدی روشن دراومد!
بعد از شهادتشون خواستیم بریم سر مزار ، نطلبیدن! بعد از اینکه اسم ایشون برای دانشکده مون دراومد خواستیم بریم ، بازم لایق ندونستن ! خواستیم با بچه های دانشگاه پنج شنبه بریم گلزار شهدا ، شهدا نطلبیدن....
امروز یکی از دوستان عزیز زنگ زد که باید باهات حرف بزنم قرار اول تو مترو، بعد تصمیم میگیریم کجا بریم...
بالاخره تو مترو هم رو دیدیم ... کجا بریم ؟ گلزار شهدا.................
خدای من ! چقدر دلم واسه حاج حسن تهرانی مقدم و صیاد عزیزم تنگ شده بود........ بماند که مثل همیشه نتونستم درست صیاد رو زیارت کنم....از اونجایی که مزارشون اول گلزاره از ترس اینکه به باقی شهدا نرسیم، نمیتونم درست حرف هام رو بزنم.............

البته بماند که سر مزار حاج حسن که زیاد نشستم هم ........

راستی هرکی رفت اصفهان سر مزار حاج احمد کاظمی یه لطفی کنه از طرف من به حاجی بگه اولا غیبتش رو کردم ، دوما خیلی ازش دلگیرم.........حاجی قابل ندونست من برم سر مزارش....اما من با صورت مزارش هم خوشم.

گلزار که میرم احساس میکنم به زور دارم خودم رو میچسبونم به شهدا.........میدونید.......... میگن حضوردعوتیه اما من هیچوقت احساس نمیکنم که دعوت شده باشم........احساس میکنم خودم رو دارم بهشون تحمیل میکنم ...... راستش راجع به آقا هم همین حس رو دارم......... وبعضی وقتها راجع به امام زمان هم ...........
چقدر دلم واسه امام رضا تنگ شده.................................و امام رضا هم همین طور.... (دو ساله سال تحویل مشهدم ، اما امسال.......)

یه ماجرای قشنگ دیگه البته واسه خودم :
پارسال اربعین وقتی تو اخبار عزاداری هیات های دانشجویی رو تو بیت رهبری نشون میداد صدای نوحه ی حزین و زیبای مداح میخکوبم ، مداح رو نمیشناختم اما انقدر زیبا میخوند که پای تلویزیون زدم زیر گریه . خیلی به بچه هایی که اونجا بودم حسودیم شد (به قول یکی از دوستان بچه حزب اللهی حسودی نمی کنه غبطه میخوره ) خیلی دلم سوخت........خیلی.............
الحمدلله خدا توفیق داد محرم تو هیئت میثاق با شهدای دانشگاه امام صادق از سوز صدای این مداح با اخلاص اهل بیت آقای مطیعی و سخنرانی استاد گرامی آقای پناهیان استفاده کردیم.
امسال 2-3 هفته قبل اربعین یکی از دوستام اس ام اس داد که : اربعین بیت برنامه اس . میای بریم ؟
باورم نمی شد............................ فقط جواب دادم : یه درصد احتمال بده نیام!!!!!!!!!!!!!!!!!
خلاصه از خوشحالی دیگه تو پوست خودم نمیگنجیدم .... اربعین و بیت آقا و آقا و مداحی زیبای مداح اهل بیت آقای مطیعی که الحق بسیار زیبا نوحه میخونن..............جاتون خیلی خالی بود.........خیــــــــــــــــــــــــلی.
این روزها پایگاه های بسیج دانشگاه به خصوص پایگاه بسیج تازه تاسیس دانشکده مون به شدت تو جنب و جوشه ... بچه ها یه لحظه آروم و قرار ندارن......کارای بسیج هم که همه دقیقه 90 باید انجام شه خصوصا الان که انتخابات هم بوده و بچه ها درگیر کارها ی سیاسی و نظارت و حوزه ها و . . . هم بودن.....بسته های فرهنگی مونده، هنوز کارهای اجرایی تقسیم نشده ، حتی هنوز از بچه ها هزینه ی سفر رو هم نگرفتیم !!!! سه شنبه ساعت 7 صبح هم حرکته! خدا خودش کمک کنه !!!!!!!!!!!!!!!!!
راستی این رو یادم رفت بگم! از برنامه های بسیجمون برای قبل سفر دیدار خادمین سفر با حاج حسین یکتا بود ! راجع به این دیدار هیچی نمیتونم بگم.............فقط خدا خدا میکنم که تو مناطق توفیق پیدا کنیم از صحبت های ایشون استفاده کنیم.....نمیتونم بگم چی میگفتن فقط انقدر بگم که شدیدا به صحبت هاشون احتیاج دارم، شدید. . . . .مخصوصا وقتی دعوامون میکردن..........
اللهم الرزقنا...............

لطفا ، خواهشا و التماسا دعام کنید ............خیـــــــــــلی.......
اللهم عجل لولیک الفرج.
تا بعد.
یا علی.
بسم رب الشهداء والصدیقین.
السلام علیک یا اباعبدالله.
اللهم عجل لولیک الفرج.
اللهم الحفظ والنصر قائدناالخامنه ای بالقرآن.
____________________________________
اکنون به میعادی دگر در شوق و شوریم
در روز جمعه صف به صف غرق حضوریم
در روز جمعه شور محشر را ببینید
تکرار بدر و فتح خیبر را ببینید
باید که خواب از دیده دشمن بگیریم
تا انتقام "احمدی روشن" بگیریم
در روز جمعه صف به صف آماده هستیم
ما جان نثار رهبری آزاده هستیم
بسم رب الشهداء والصدیقین.
السلام علیک یا اباعبدالله.
اللهم عجل لولیک الفرج.
اللهم الحفظ والنصر قائدناالخامنه ای بالقرآن.
____________________________________
بنویس ای زمانه که ما رای می دهیم
فردا میان سیل وفا ، رای می دهیم
خواهد شکست صولت اهریمنان که با،
صفهای پر ز نور و صفا رای می دهیم
این حق ماست ،با سرِ انگشت سرنوشت
بر برگه های خاطره ها رای می دهیم
در کشوری که رونق اسلام گشته است
با یک وضو، برای خدا ، رای می دهیم
ای صد هزار لاله که بستان کشورید
از بهر حفظ خون شما رای می دهیم

التماس دعای فرج.
یا علی.
بسم رب الشهداء والصدیقین.
السلام علیک یا اباعبدالله.
اللهم عجل لولیک الفرج.
اللهم الحفظ والنصر قائدناالخامنه ای بالقرآن.
____________________________________
خورشید به سوگ مصطفی میگرید
مهتاب به حال مجتبی میگرید
در مشهد دل چه کربلایی پیداست؟
گیتی به شهادت رضا میگرید

.................................................................
چهار شنبه ساعت 9 صبح گوشم زنگ خورد یکی از اساتید بزرگوار تماس گرفته بودن ، ازم پرسیدن خبر دارید دانشگاه تون بمب گزاری شده؟؟؟
برق از سرم پرید؟ : دانشگاه ما ؟ نه!
گفتند : بله مقابل دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه استاد احمدی روشن رو ترور کردن، یه پرس و جو بکنین صحتش رو اطلاع بدید!
بسیار ناراحت و گرفته صحبت میکردن.برام جای تعجب بود ! همین جور که با مسئولین بسیج دانشگاه و بچه های علوم اجتماعی تماس میگرفتم پیش خودم میگفتم: تا بوده از این ترور ها و شهادت ها...خدا رحمتشون کنه.... گیرم که آشنا هم بوده باشن ! درسته ناراحتی هم داره اما ناراحتی این بزرگوار با ناراحتی اطرافیان شهدای قبل فرق داشت!
بالاخره صحت خبر تایید شد .
اخبار ساعت14 مطلب خاصی نگفت....اما اخبار 21:
تو مشروح اخبار بودم عکس شهید احمدی روشن رو برای اولین بار نشون داد........... دلم بد لرزید! چهره خندان شهید باشمایل مذهبی ........ انگارسالها میشناختم این چهره رو خیلی آشنا بود! تازه فهمیدم دلیل اون غمی که برام عجیب بود رو!حتی چهره ی همسر شهید ! خدایا چرا انقدر احساس نزدیکی داشتم با این خانواده! اشک تو چشمهام بند نمی شد! احساس میکردم یکی از نزدیکترین عزیزانم رو از دست دادم.
3 شهید قبل وقتی برخورد با صبر خانوادشون رو میدیدم افتخار میکردم....اما نمیدونم چرا این دفعه خودم هم صبر نداشتم ........به پسر چهارساله ی شهید که فکر میکردم نمیتونستم تحمل کنم! مونده بودم وقتی به مامانش میگه بابا کجاس ؟ چه میگذره به دل این مادر جوان که تو اول راه زندگیش تنها شده!برام عجیب شده بود صبر و اقتدار این خانواده.

با بچه ها قرار گذاشتیم بریم سرمزار شهید که خبر دادن مدرسه ی عالی شهید مطهری بزرگداشته با حظور خانوادشون. رفتیم مدرسه. فکر میکردم شایداین برخوردجلوی دوربین بوده، میخواستم توجمع خصوصی تر ببینمشون .انقدر بیقرار بودم که باصدای قرآن هم اشک میریختم چه برسه به مداحی حاج صادق آهنگران ! اما خدای من آخه این چه جورشه ؟ مادر شهید حتی از تو نگاهش هم اقتدار میباره ! خدایا من که شهید رو نمیشناختم چرا دلم این جور آتیش گرفته ؟ چرا نمیتونم جلوی اشکهام رو بگیرم؟اما مادر شهید حتی خم به ابرو نمیاره!
چشمم دنبال همسر آقا مصطفی بود . نمیدونم چرا پیداش نمیکردیم؟ ؟ شاید نیومده بودن ! شاید هم ما نشناختیمشون ! خیلی دلمون میخواست ببینمشون .... برخورد مادر شهید دیوانه ام کرده بود ، منتظر برخورد همسر شهید بودم! یک نفر خیلی شبیه همسر شهید بود اما به 2 دلیل شک داشتیم ، اولا :بین میزبانها ننشسته بود! دوما مثل مادر شهید چنان محکم برخورد میکرد که ........امکان نداشت!
من نمیفهمم آخه من چرا اینجوری شدم؟ من که سالهاست به عشق شهدا زندگی کرده بودم . انقدر از شهدا و خانواده هاشون و استقامتشون و . . . خونده و دیده بودم که برخورد غیر از این باید واسم عجیب می بود....
این شهید و این خانواده فرق میکرد؟ یا من فرق کرده بودم؟
مراسم تموم شده بود اما اشک های من تموم نمیشد! هنوز هم نشده!
همیشه دلم میخواست عضو خانواده شهدایی باشم که آقا میرن خونشون. به این فکر میکردم که وقتی آقا برن خونه ی آقا مصطفی خانوادشون چه میکنن؟شاید اشکهاشون رو گذاشتن برای شونه های صبور آقا...... اما آقارو هم این خانواده سرسلامتی میدادن!!!!!!!!!!!!
خدایا حتی دیدار آقا از خانواده این شهید بابقیه دیدارهای آقا از خانواده شهدا فرق میکنه. علیرضا از بغل آقا پایین نمیاد..........

درسته که علیرضا هنوز نمیدونه باباش شهید شده! درسته که هر وقت می پرسه بابا کجاس میگن خدا بابا رو فرستاده ماموریت! ولی چرا مادر شهیدگفتن خیلی وقته منتظر آقاست؟؟؟؟ مگه رسمش این نیست که توی یک جمع بچه ی به این سن باید بچسبه به مامانش و ازش جدا نشه؟ مگه رسمش این نیست که بچه باید غریبی کنه؟ پس چرا علیرضا از آقا غریبی نمیکنه؟ چرا از آقا جدا نمیشه؟ شاید اگه بابا مصطفی هم بود همینجوری میچسبید به پاهاش.............

اما خانواده شهید اینجا هم لحظه ای دست از سر این اقتدار برنمیدارند!
آقا ، رو به پدر شهید كردند و گفتند: چند سالش بود؟ پدر مصطفی گفت: 32 سال. پدر و رهبر هردو مكث كردند. پدر ادامه داد: خدا انشاءالله شما را برای ما نگه دارد. ایشان ارادتمند شما بودند من هم همینطور.
پدر مصطفی قرآن را گرفت و گفت: ما از این اتفاق هیچ ناراحت نیستیم شما هم غم به دلتان راه ندهید آقا.
رهبر سر از روی قرآن دوم كه داشت در آن برای همسر مصطفی چیزی به یادگار مینوشت، برداشت و گفت: غم داریم! این جور حوادث مثل تیر به دل انسان است. منتها غم نباید انسان را از پا بیندازد. این حوادث علاوه بر اینكه ارادهی انسان را تقویت و به خدا نزدیك میكند یك نتیجهی دیگر هم دارد. ما قبلاً از اهمیت كار خودمان آگاه بودیم ولی آیا از اهمیت آن برای دشمن هم آگاه بودیم؟ این شهادتها میزان اهمیت این فعالیتها برای دشمن را هم برای ما روشن كرد. معلوم شد نتیجه كار اینها مثل پتك توی سرشان خورده كه دیگر كارشان به اینجا كشیده كه هزینه میكنند تا این همه جوانهای ما را شهید كنند.

همسر شهیدقرآن را گرفت آرام گفت: مصطفی خواب دیده بود بالای تپهای شما به سرش دست كشیدید. رهبر پرسید: كی؟
همسر شهید جواب داد: 20 روز پیش حدوداً. و بعد یك خواهش كرد از رهبر: آقا توی نماز شبهاتون علیرضا را دعا كنید، برای صبرش!
و رهبر قول داد.

مادر مصطفی هم رفت پیش رهبر و آرام گفت: آقا دعا كنید خدا به من صبر بده. من تا حالا عیان گریه نكردم.
آقا گفتند: نه؛ گریه كنید.
مادر شهید گفت: نه گریه نمیكنم نمیخوام اونها خوشحال بشن.
آقا ابرو در هم كشیدند و گفتند: غلط میكنند خوشحال میشوند. گریه برای مادر هیچ اشكالی ندارد.

خدایا اینجا چه خبره!!!!!!!!!!!!!!
همه ی این برخورد ها بعلاوه جواب خانواده شهید به پیام آقا:
سرخم می سلامت شکنداگر سبویی.
دشمنان زبون و یزیدیان زمان بدانند که با به شهادت رساندن مصطفی، از حنجر این خانواده ندایی جز «ما رأیت الا جمیلا» و از حلقوم ملت شریف ایران جز فریاد «یا لثارات الحسین» نخواهد شنید.
رهبرا ما پای بیعت نامه خویش را با خون فرزندمان امضاء کرده ایم و از شما مسئلت داریم در پیشگاه خداوند متعال و حضرت ولی عصر (ارواحنا له الفداء) شهادت دهید که ما ذره ای از پیمودن راه اعتلای مکتب اسلام عزیز کوتاه نخواهیم آمد و در پایان عرضه می داریم: «ربنا تقبل منا هذا القلیل»
این حماسه یادگار کربلاست...............زینبی و حسینی..........
تو مدرسه ی عالی سخنران میگفتن: شنیدن جایی شهید گفته بودن: اگه 8 سال تو بیابون ها ی قم و کاشان و اصفهان کارکردن به عشق آقا و فرمان ایشون برای توسعه علم و فناوری هسته ای بوده.
آقا میگفتن مثل اینکه شهید سیر و سلوک هم داشتن !
همیشه آرزو داشتم فدای رهبرم و انقلابم شم.اما بعد شهادت آقا مصطفی وقتی میبینم امثال ایشون فدایی آقا هستن و دسته گلهایی مثل ایشون با خونشون درخت انقلاب رو آبیاری می کنن مطمئن میشم خیلی حقیر تر از اونی هستم که بخوام فدایی رهبر و نظامم باشم.
تا حالا 3بار قصد کردم برم سرمزار شهید اما آقا مصطفی راهمون ندادن!
آقا مصطفی دعا کن برامون! دعا کن لایق بشیم تو راه شما قدم برداریم ! دعا کن لیاقت فدا شدن تو این راه رو داشته باشیم. دعا کن برامون همسنگر...............
التماس دعای فرج.
یا علی.
